زندهباد ژورناليسم
چگونه روزنامهنگاران علوم انساني را به عرصه عمومي ميبرند؟
محمد قوچاني
روزنامهنگاران از زمره هنرمندان به شمار ميروند.
«گابريل گارسيا ماركز»
ظاهراً جامعهشناسان ترديدي ندارند كه ژورناليستها – يا حداقل بخش عمدهاي از آنان بهخصوص تحليلگران و مفسران مطبوعات – در زمره روشنفكرانند و اصولاً در طول تاريخ تجدد روزنامهها و هفتهنامهها و ماهنامهها مهمترين رسانهي روشنفكران بوده است. مشهورترين روشنفكران جهان همچون كارل ماركس، ماكسوبر، ريمون آرون، ژان پل سارتر، آلبركامو، گابريل گارسيا ماركز و... در دورهاي «روزنامهنگار» بودهاند و گاه از همين دوره معروف شدهاند. با وجود اين عمدهي روشنفكران، ژورناليسم را تحقير كردهاند و آن را امري پيشپاافتاده و كماهميت تلقي ميكنند. ژورناليسم در ادبيات روشنفكري گاه به معناي پرداخت سطحي به موضوعات اساسي قلمداد شده و ژورناليستها با وجود گستردگي دانش عمومي خود به «اقيانوسهايي با عمق يك وجب» تشبيه شدهاند. در ميان متفكران جديتر و استادان علوم انساني اين نوع تعابير بيشتر رواج دارد. برخي استادان دانشگاه به اين افتخار ميكنند كه هرگز با روزنامهاي و مجلهاي مصاحبه نميكنند يا به آنها مقاله نميدهند. معدود ارتباط اين استادان با مطبوعات چاپ مقاله در مجلههاي علمي – پژوهشي دانشكدههاي علوم انساني است كه نوعاً به ارتقاي رتبهي علمي و درسي استادان در دانشكدهها كمك ميكند و معمولاً تيراژ محدود و فروش ناچيز دارد و بيشتر در كتابخانههاي تخصصي يافت ميشوند.
اما نسبت ژورناليسم و انديشه چيست؟ آيا ژورنالها به رشد انديشه كمك ميكنند يا انديشه را مبتذل ميسازند؟ آيا ژورناليسم يك كار روشنفكري است و آيا ميتوان آن را حداقل در سطوحي يك كار علمي دانست؟
براي روشن شدن بحث بايد چند موضوع را تفكيك كرد و توضيح داد:
الف/ نهتنها همهي ژورناليستها ادعاي كار روشنفكري ندارند بلكه اكثريت ژورناليستها دوست ندارند خود را روشنفكر بخوانند:
گروهي از آنان به «ژورناليسم سرگرمكننده» مشغولند و هدف خود را تنها و تنها جذب مخاطب ميدانند. اين ژورنالها بيشترين تيراژ را دارند.
گروهي از روزنامهنگاران «ژورناليسم تجاري» را انتخاب كردهاند. اينان كه قديميترين بخش جامعهي مطبوعاتي به حساب ميآيند، به آگهي بيش از آگاهي باور دارند و در واقع نوعي كاسبي كاغذي يا رسانهاي پيشه كردهاند.
گروه سوم از ژورناليستها سرگرم «ژورناليسم سياسي»اند. يعني از راه رسانه سعي ميكنند به قدرت سياسي نزديك شوند. البته هر رسانهاي در ذات خود ميل به اثرگذاري در حوزه قدرت را دارد اما ژورناليستهاي سياسي ميخواهند از سريعترين راه ممكن به سطحيترين نوع تحول سياسي (مانند انتخابات) دست يازند. ژورناليستهايي كه ما از آنها در اين گفتار سخن ميگوييم از نوع چهارم هستند. اين گروه مابعد ژورناليستهاي سياسي و ماقبل كارمندان مجلات تخصصي علوم انساني قرار دارند. مقصود از گروه اخير افرادي هستند كه به اشكالي مانند خبرنگاري، گزارشگري، تحليلگري و مقالهنويسي سعي ميكنند نظريههاي علوم انساني را عمومي كنند. يعني از قالب تئوري به قالب تحليل درآورند، از ادبيات دانشگاهي به ادبيات مردمي برگردانند و از فضاي ذهني به عرصه عيني جامعمه منتقل سازند.
اين «ژورناليست – روشنفكران» به تعبيري در امتداد دو قشر اجتماعي هم قرار ميگيرند: در اين رتبهبندي اول «متفكران» (اعم از نظريهپرداز، پژوهشگر و آموزگار) قرار دارند كه اكثراً در دانشگاههاي جديد يا مدارس قديم حضور دارند و دوم «روشنفكران» (شامل نويسندگان، هنرمندان و روزنامهنگاران) قرار دارند كه مراكز فرهنگي، هنري و رسانهاي محل فعاليت آنهاست.
ژورناليستها به اين معنا در زمره روشنفكران عرصه عمومي قرار ميگيرند كه بيش از آنكه در صنفي خاص قرار داشته باشند به سبب اهميت ابزار فرهنگي خود به آن مشهور شدهاند. «مقالهنويسي» به عنوان يك قالب در گذشته منحصر به مطبوعات نبود. در انقلاب فرانسه رسالهها و مقالهها به صورت جزوههاي ادواري مستقل چاپ ميشد و در عصر «رنسانس ايراني – اسلامي» نويسندگاني مانند «سعدي» آراي خود را به صورت مجموعه مقالات چاپ ميكردند.
ب/ همهي روشنفكران خصم ژورناليسم نيستند. بخش عمدهاي از آنان همچون شاعران و داستاننويسان و منتقدان ادبي و هنري اصولاً از راه ژورناليسم نفس ميكشند و خود ژورناليست بودهاند. در جهان گابريل گارسيا ماركز و در ايران احمد شاملو از اين گروه بودهاند.
مشكل اصلي با ژورناليسم از سوي متفكران علوم انساني (فلسفه، جامعهشناسي، الهيات، علم سياست، علم اقتصاد و تاريخ) است. اين متفكران، سادهسازي انديشه را خيانت به آن ميدانند و گاه پيچيدگيهاي ذهني و زباني علوم انساني را ضرورت ذاتي آن معرفي ميكنند كه در سادهسازي از كف ميرود. واقعيت اين است كه تبديل كالاي علوم انساني (نظريهها و پژوهشها) به كالايي عموم در قالب ژورناليسم، سابقه و عمق بسياري ندارد. در جهان اينگونه مجلات معدود و محدود هستند و اكثراً به صورت ژورنالهاي دانشگاهي منتشر ميشوند. در اروپا بيش از آمريكا اين سنت وجود دارد و مجلاتي مانند اسپريت در فرانسه از معدود مجلات موفق روشنفكري عمومي هستند و مباحث روشنفكري بيشتر در قالب مجلات عمومي طرح ميشوند. همانطور كه گفتيم در بحث ما حساب مجلات ادبي و هنري از مجلات فلسفي و تاريخي جداست. در واقع دو نوع مجله روشنفكري وجود دارد: مجلاتي كه هنر و ادبيات زبان اصلي آنهاست و از موضوع بحث ما خارج است و مجلاتي كه فلسفه (به معناي روش تفكر عقلي و نه دانش معرفتشناسي، وجودشناسي و...) و تاريخ (به معناي مطالعه تجربي نظريههاي علوم انساني و نه قصهي گذشتگان) روش و زبان اصلي آنهاست. اين نوع مجلات در عرصه عمومي غرب اندكند اما ما در اين روايت نشان خواهيم داد كه ايران از اين نوع مجلات بسيار داشته است. اما قبل از شروع بحث يك گونه ديگر از مجلات علوم انساني را از موضوع گفتار خارج كنيم و آن مجلات نظري عرصهي سياسي و علوم سياسي است. مجلاتي مانند فارن افرز و امريكن اينترست و فارن پاليسي كه مجلات «تخصصي – عمومي» به حساب ميآيند نه مجلات روشنفكري. اين مجلات كه روايتهاي چپگرايانهاي مانند لوموند ديپلماتيك و مانتلي ريويو هم دارند هم از دايره مجلات روشنفكري فلسفي – تاريخي خارجند و در ايران گونههايي مانند اطلاعات سياسي – اقتصادي، فصلنامه خاروميانه و فصلنامه سياست خارجي از اين جنساند.
نسل اول: ژورناليسم در خدمت مدرنيسم آمرانه
اما در ايران ميتوان تاريخنگاري مجلات علوم انساني را با مجلهي كاوه شروع كرد: مجلهي «كاوه»، به هنگام جنگ جهاني اول پس از سفر سيدحسن تقيزاده به آلمان به سردبيري او به وجود آمد. اولين شماره كاوه در شهريورماه سال 1290 يزدگردي برابر با 1339 قمري و 1921 ميلادي منتشر شد. يعني 96 سال قبل در سال 1294 هجري شمسي اولين شماره كاوه چاپ شد.
«كاوه» مجلهاي «ژرمنوفيل» يعني طرفدار آلمان بود و رسماً از قيصر آلمان ويلهم دوم دفاع ميكرد. نظريهي غالب بر كاوه تجدد آمرانه بود و در آغاز بيشتر به اخبار سياسي و نظامي بهخصوص در جريان جنگ جهاني اول ميپرداخت. نويسندگان «كاوه» افرادي مانند سيدحسن تقيزاده، محمد قزويني، سيدمحمدعلي جمالزاده بودند و با شكست آلمان در دوره دوم اين نشريه مطالب علمي و فرهنگي بر مطالب سياسي و اجتماعي چیرگی يافت. تاريخ، اقتصاد، ادبيات و حقوق از محورهاي «كاوه» بود و جمله تاريخي تقيزاده هم اولين بار در اين مجله چاپ شده است: «ايران بايد ظاهراً و باطناً و جسماً و روحاً فرنگيمآب شود و بس.»
تقيزاده و يارانش در آلمان، شيفتگان غربي شدن و مدرن شدن آن هم به سبك و روش توسعه آمرانه آلمان بودند و در پي بيسمارك ايران ميگشتند: «قبول و ترويج تمدن اروپا بلاشرط و قيد و تسليم مطلق شدن به اروپا و اخذ آداب و عادات و رسوم و ترتيب و علوم و صنايع و زندگي و كل اوضاع فرنگستان بدون هيچ استثنا (جز از زبان) و كنار گذاشتن هر نوع خودپسندي و ايرادات بيمعني كه از معني غلط وطنپرستي ناشي ميشود و آن را وطنپرستي كاذب توان خواند [ممكن است]» «كاوه» روزنامهي تازهاي بود كه در صدر دوره جديد خود بعد از شكست آلمان اين مقاله را به قلم تقيزاده نوشت و «مسلك و مقصد» خود را «بيشتر از هر چيز ترويج تمدن اروپايي» معرفي كرد. «كاوه» را مروج مدرنيسم آمرانه بود چنان كه نشريه «نامه فرنگستان» همچنين بود. «نامهي فرنگستان» از ارديبهشت 1303 تا يك سال بعد به همت افرادي مانند مرتضي مشفق كاظمي، احمد فرهاد، غلامحسين فروهر و از همه جالبتر تقي اراني منتشر ميشد كه رسماً اعلام كرد ميخواهد ايران را اروپايي كند و جملهاي مشابه سخن تقيزاده در آن چاپ شد: ايران بايد روحاً جسماً ظاهراً باطناً فرنگيمآب شود. نويسندگان «نامهي فرنگستان»از موسوليني تجليل ميكردند و در پي يك «ديكتاتور ايدهالدار» براي ايران ميگشتند و از آتاتورك تجليل ميكردند.
همين روش را از جناح چپ مجلهي ديگري به نام دنيا انجام ميداد. «دنيا» مدافع مدرنيسم و تمدن اروپايي بود اما آن را با ماركسيسم، ماترياليسم و سوسياليسم درميآميخت. مؤسس «دنيا» يكي از اعضاي تحريريه نامه فرنگستان دكتر تقي اراني بود كه در آلمان علوم تجربی خوانده بود.
مجلهي «دنيا» اولين بار در بهمنماه سال 1312، در تهران به سردبيري دكتر تقي اراني منتشر شد. مجله به صورت نهاني مبلغ ماترياليسم ديالكتيك بود و به همين علت و نيز براي عدم حساسيت اداره سانسور سعي ميكرد سر و شكل «علمي» (علوم طبيعي) به خود بگيرد. و گاه مقالاتي مانند «اتم و بعد چهارم» (شماره 1)، «ماكسيم و مينيسم انتگرالها» (شماره 2)، «خوابيدن و خواب ديدن» (شماره 3)، «هواپيمايي» (شماره 4 و 5)، «تله ويزيون» (شماره 6) و... چاپ کند. انورخامهاي از دستياران و شاگردان دكتر تقي اراني روايت ميكند كه دكتر اراني براي گمراه ساختن اداره سانسور گاه مقالات فلسفي را لابهلاي مقالات علمي جاسازي ميكرد و بعد در چاپخانه آنها را مرتب و منظم ميساخت! در آن زمان سانسور مستقيم بر مطبوعات حاكم بود و مميز يا سانسورچي مستقيماً صفحات مجلات را امضا يا توقيف ميكرد. اما در 12 شمارهي «دنيا»ي اراني (كه در 10 جلد چاپ شد) مقالاتي اساسي در مباحث فلسفه مانند «عرفان و اصول مادي» (شمارههاي 1، 3 و 4) ماترياليسم ديالكتيك (شمارههاي 6، 7 و 8) و «بشر از نظر مادي» (شمارههاي 9 تا 12) چاپ شده است. دكتر اراني در شمارهي اول «دنيا» خط مشي شبيه كاوه و نامهي فرنگستان اما در جهت ماركسيستي دنبال ميكرد. بدين معنا كه از تجدد آمرانه و تمدن اروپايي دفاع ميكند: «دنيا و ايران نيز كه جزيي از آن است، دائماً در تغيير و از حيث تمدن رو به تكامل ميباشد. در اين سير ترقي، ايران هم به دنبال اروپا (و آمريكا) ميرود. اين خود اجبار تاريخي است. بايد هم اينطور باشد. همينطور هم هست. هر قدر هم يك مشت افيوني يا كهنپرست و مردهپرست فرياد كنند ما اين تمدن اروپايي را نميخواهيم ما طرفدار سير قهقرايي هستيم، تمدن قديم هند و ايران مافوق تمدنها بود، براي ما صداي بلبل و بوي گل و آب ركناباد و گلستان سعدي، خط نستعليق سقاي بوعلي سينا و مسافرت با كاروان و غيره و غيره مافوق تمدن است باز هم كنسرتهاي امثال بتهوون، عطر كارخانهي كوتي، گلخانههاي علمي، كتبي مانند كتاب و مارك خط لاتين و ماشين تحرير، علوم و نظريات جديد مانند فرضيهسنجي، اسلوب ديالكتيك، بالاخره اتومبيل، راديو، آئروپلان و غيره و غيره وارد اين سرزمين شده تمام مقدسات آنها را به پشت پنجرههاي موزهها خواهد راند.»
البته اراني با نويسندگان «كاوه» اين اختلاف نظر را داشت كه «تمدن اروپايي خود دچار بحران و تضادهاست» و اصول مادي در اروپا بايد به علوم و صنايع و هنرها هارموني بدهد. اراني «دنيا» را مجلهاي معرفي ميكند كه سعي دارد خواننده خود را با دنياي متمدن آشنا كند و در مقالات متعدد سعي كرد اصول تفكر مادي را در مباحثي مانند حقوق، زنان، اقتصاد، تاريخ، هنر و... به مخاطبان خود بياموزد. مجلهي «دنيا» پس از 12 شماره توقيف شد. هيأت تحريريه «دنيا»از هستههاي اوليه گروه 53 نفر بودند كه بعداً مؤسس حزب توده شدند. به جز اراني افرادي مانند ايرج اسكندري و بزرگ علوي از مديران و نويسندگان دوره اول «دنيا» بودند. پس از توقيف «دنيا» و بازداشت 53 نفر و مرگ تقي اراني در زندان رژيم پهلوي «دنيا» به اسطوره ژورناليسم ماركسيستي تبديل شد و چندي در دههي پنجاه در خارج از ايران و سپس از مرداد 1358 تا ارديبهشت 1360 در داخل ايران به صورت نشريه سياسي – تئوريك حزب توده ايران چاپ شد. نورالدين كيانوري در آخرين دوره دنيا هر شماره سرمقالهاي سياسي مينوشت اما چهره برجستهي اين دورهي «دنيا» احسان طبري بود. جالب اينجاست كه اگر در سال 1312«دنيا» صراحتاً مجلهاي ماترياليستي بود در سالهاي 1358 تا 1360 دنيايي كه با ياد و نام دكتر اراني بر روي جلد چاپ ميشد مقالات متعددي درباره تلقي ماركسيستي از اسلام يا تلقي اسلامي از ماركسيسم داشت و به ياد امام علي مقالات متعددي چاپ ميكرد و از دين اسلام به عنوان «انقلاب محمد» ياد ميكرد و در نقد ليبراليسم و ترويج تئوريك جمهوري اسلامي و تجليل از مواضع فكري امام خميني، آيتالله طالقاني و دكتر شريعتي سنگ تمام ميگذاشت. «دنيا»ي جديد با حوادث سال 1360 توقيف شد و به تاريخ پيوست در حالي كه از ماترياليسم تا ماركسيسم اسلامي سيري شگرف را طي كرده بود.
نسل دوم، ژورناليسم در خدمت ايدئولوژي
«كاوه» و «دنيا» دو نماد و شاخص نشريات «روشنفكري – علوم انساني» در عصر پهلويها بودند. در دوره پهلوي دوم اينگونه ژورناليسم بهخصوص در داخل كشور نمود شاخصي نداشت. آزادي عصر نهضت ملي به از رونق افتادن بحثهاي نظري منجر شد و در دوره ديكتاتوري پهلوي دوم از سال 1340 تا 1357 هم، ماركسيستها (كه نبض روشنفكري ايران در دست آنها بود) در داخل ايران از تكرار تجربههايي نظري دنيا محروم بودند و ناسيوناليستها و اسلاميستها هم ضرورتي براي اين بحثها نميديدند. در حوزه علميه قم البته دو مجله شاخص حوزوي چاپ ميشد.
مجلهي اول ماهنامهي «مكتب اسلام» (يا نام كامل آن: درسهايي از مكتب اسلام) بود. اين مجله عامهپسند اما داراي نويسندگان برجستهاي چون موسي صدر، عبدالكريم موسوي اردبيلي، ناصر مكارم شيرازي، جعفر سبحاني، علي دواني و... بود كه زير نظر و با حمايت آيتالله سيدكاظم شريعتمداري چاپ ميشد. «مكتب اسلام» البته در چارچوب نظام فكري سنتگرايان و ميانهروهاي حوزه علميه قم چاپ ميشد و ظاهراً براي مجوز چاپ اولين مجلهي منظم حوزوي از مرجع تقليد وقت آيتالله بروجردي كسب رضايت شده بود. اقدامي كه به نوبه خود بازتاب و واكنش و گرتهبرداري از چاپ مجلهي دانشگاه الازهر مصر بود.
«مكتب اسلام» دغدغهاي كاملاً ديني داشت و از حوزهي تاريخ اسلام، اصول عقايد شيعه، اوضاع مسلمانان جهان و حوزههاي علميه، مباحث اخلاقي و كلامي فراتر نميرفت.
نقطه مقابل ماهنامه «مكتب اسلام» از اين نظر در حوزه علميه قم سالنامهي «مكتب تشيع» بود كه توسط شاگردان آيتالله سيدروحالله خميني چاپ ميشد. اين مجله برخلاف نامش بيشتر مجلهاي سياسي – نظري بود و اكبر هاشميرفسنجاني از مؤسسان آن به صراحت در خاطراتش ميگويد كه در واكنش به «مكتب اسلام» چاپ شد. شباهتهاي روشني در روش و نوع پرداخت (نه محتوا و مضمون) ميان «مكتب تشيع» و «دنيا» وجود دارد. «مكتب تشيع» مجلهاي الهياتي نبود اما به جهان ازديد الهيات اسلامي – شيعي نگاه ميكرد و بدين معنا مجلهاي ايدئولوژيك بود. «مكتب تشيع» از سال 1338 تا سال 1344 چاپ ميشد. در شماره پنجم آنكه در خردادماه 1342 چاپ شد مقالاتي به قلم محمدتقي فلسفي، علي گلزاده غفوري، نعمتالله صالحي نجفآبادي، علي حجتي كرماني، سيدمحمد بهشتي، جعفر سبحاني، ابوالفضل موسوي زنجاني، اكبر هاشميرفسنجاني، محمدتقي جعفري، محمدجواد حجتي كرماني و سيدهادي خسروشاهي چاپ شده است. در سرمقالهي اين شمارهي مجله راه نجات جامعه استفاده از نيروي مذهب البته با تشكيلات صحيح، تصفيه روحانيت و تعليمات خاص عنوان شده است كه همين نكته اصلاحطلبانه بودن مجله را روشن ميكند. سيدمحمد بهشتي در همين شماره مقالهاي عليه تحريفات و خرافات مذهبي نوشته و هاشميرفسنجاني مقالهاي دربارهي رابطهي اعراب و اسرائيل نوشته است. در واقع «مكتب تشيع» را ميتوان مبلغ اسلام سياسي از درون حوزههاي علميه دانست؛ مجلهاي كه در نوع خود منحصربهفرد بود.
در سالهاي پاياني رژيم پهلوي با پيوستن گروهي از ماركسيستهاي توبهكرده به نظام سلطنتي و پيوند آنها با ناسيوناليستهاي سلطنتطلب حزب رستاخيز تشكيل شد. حزب رستاخيز حزب فاشيستي بود كه قرار بود در مقام حزب متحد سلطنتطلبان براي رژيم و انقلاب سفيدش تئوري، كادر و روشنفكر بسازد. حضور ماركسيستهاي سابق در جلسات پوليت بوروي حزب رستاخيز سبب شد براي اولين بار سلطنتطلبان در پي واژگاني چون «ديالكتيك انقلاب سفيد» سرگرم شوند. چنين اتاق فكري مجله هم ميخواست. به جز روزنامهي رستاخيز بهتدريج در سال جديد شاهنشاهي مجلهاي به نام «انديشههاي رستاخيز» چاپ شد كه ارگان تئوريك حزب رستاخيز بود. حوزه مورد علاقه اين مجله در علوم انساني علم اقتصاد، جامعهشناسي و تاريخ بود مهدي قاسمي سردبير «انديشههاي رستاخيز» بود و در شمارهي دوم آنكه در آبانماه 2535 سلطنتي برابر با 1355 هجري شمسي چاپ شده مقالاتي از عبدالمجيد مجيدي، شاپور راسخ، عنايتالله رضا و امير طاهري چاپ شده است. مجله مبلغ انقلاب سفيد بود و در آن سعي ميشد نوعي روشنفكري سلطنتطلب پرورش يابد. يكي از اين روشنفكران امير طاهري بود كه در مقالهاش نوشته بود: «شاهنشاه با ارائه انديشه ايجاد حزب رستاخيز ملت ايران پديده تازهاي آفريدند يك تشكيلات سياسي كه نهتنها در كشور ما بيسابقه است بلكه در هيچ نقطه ديگر جهان نيز مشابهي نداشته است و ندارد» نويسنده آنگاه به ريشخند دموكراسيهاي چندحزبي ميپردازد و البته مدعي ميشود كه حزب رستاخيز يك نظام تكحزبي توتاليتر را ترويج نميكند چراكه فرمانده كشور شاهنشاه است! و توضيح ميدهد كه «تأثير عملي نظام شاهنشاهي در زندگي ايران به شكل فرماندهي ظاهر ميشود نه رهبري... تصميم نهايي را فرماندهي ميگيرد زيرا روند تصميمگيري نميتواند بازتابي از آرايش قواي گوناگون در هر لحظه و موقعيت خاص باشد.» نويسنده اصولاً دموكراسي شاهنشاهي را داراي معناي تازهاي ميداند: «پيروزي عددي اين يا آن نظر الزاماً به معناي تبديل آن به يك تصميم ملي نخواهد بود. مملكت مصالحي دارد كه تنها به يك شمارش آراي آري و نه واگذار نخواهد شد.»
نسل سوم، ژورناليسم در خدمت معرفت ديني
با پيروزي انقلاب اسلامي بر سر مجلات علوم انساني همان آمد كه در دوره نهضت ملي آمد. آزاديهاي سياسي روزنامهنگاران را به بيان مستقيم نظريههاي خود هدايت ميكرد و حرفهاي پيچيده نظريهپردازان علوم انساني در حد همان دانشكدهها باقي ماند. حتي مجلهاي مانند «دنيا» هم به سياست عملي بيش از سياست نظري تمايل پيدا كرد و پس از توقيف مطبوعات در سال 1360 اين نوع مجلات هم از عرصه خارج شدند. از ميانهي دهه 60 گونهاي از مجلات روشنفكري مانند «آدينه» و «دنياي سخن» با گرايش بيشتر به هنر و ادبيات منتشر شدند كه چندان به علوم انساني نميپرداختند. اما گونهاي از مجلات بهوجود آمدند كه بعداً در عرصهي روشنفكري و علوم انساني گفتمانساز شدند. بيش از آنكه به اين نوع نشريات بپردازيم البته بايد به مجلهاي به نام «انديشه اسلامي» اشاره كنيم كه «دكتر محمد مجتهد شبستري» آن را منتشر ميكرد. اين مجله را در واقع ميتوان اولين تلاش جريان تازهاي به نام روشنفكري ديني براي ورود به مباحث علوم انساني دانست كه بعداً مهمترين مجلهي دههي 60 در اين حوزه به نام «كيهان فرهنگي» را چاپ كرد. اولين شماره ماهنامهي «كيهان فرهنگي» در فروردين سال 1363 به ضميمه روزنامه كيهان چاپ شد. يكي از سردبيران اين مجله بعداًنوشت كه در آغاز قرار نبود نام اين مجله «كيهان» فرهنگي باشد تا اگر روزي مؤسسهي كيهان از دايرهي نفوذ روشنفكران ديني خارج شد اين مجله هم از دست برود اما اصرار سرپرست وقت مؤسسه مانع از نام مستقل براي مجلهي تازه شد. احتمالاً مديران وقت كيهان نميدانستند كه اين نام قبل از انقلاب در مورد نشريهاي به سردبيري دكتر محمد امين رياحي هم به كار رفته بود.
«كيهان فرهنگي» در آغاز مجلهاي سنتگرا بود. برخلاف نظر دكتر اراني قصد داشت سنتهاي ديني و سنتگرايان ديني را طرح و در هر شماره مجله يكي از علماي ديني يا استادان علوم انساني در عرصههاي فلسفه، الهيات، ادبيات، تاريخ، كلام، فقه و هنرهاي سنتي مانند معماري و خوشنويسي را روي جلد خود بياورد. اما آنچه «كيهان فرهنگي» را برجسته ساخت حضور نظريهپرداز آن زمان جمهوري اسلامي دكتر عبدالكريم سروش بود. سروش به عنوان عضو شوراي عالي انقلاب فرهنگي از نويسندگان ثابت كيهان فرهنگي بود و آنچنان در آن نفوذ داشت كه پس از چاپ مقالهاي از دكتر رضا داوري عليه كارل پوپر به مجله اولتيماتوم داد كه اگر جبران نكنند ديگر با آن همكاري نميكند. اين اولين مجادله قلمي «كيهان فرهنگي» بود كه بر سر چاپ ترجمه كتاب «جامعه باز» پوپر رخ داد و با پيروزي دكتر سروش، رضا داوري از آن كناره گرفت. اتفاق مهمتر بعدي اما چاپ مجموعه مقالات «قبض و بسط تئوريك شريعت» در «كيهان فرهنگي» بود. اين مقالات كه مانيفست روشنفكري ديني شد ذيل «نظريه تكامل معرفت ديني» به بيان اين تئوري ميپرداخت كه معرفت ديني در گذر زمان چارهاي جز تن دادن به معرفت عصري ندارد و بايد تغيير كند و تكامل يابد. سروش البته در آن زمان با تمايز دين از معرفت ديني تنها معرفت ديني (يعني معرفت ما از دين) را محتاج تكامل ميدانست. نظريهي سروش هجوم منتقداني كه بعداً اصولگرا خوانده شدند را برانگيخت. مهمترين منتقد او صادق لاريجاني بود. دانشآموخته حوزه علميه قم كه قبلاً مقالهي «كشكول و فانوس» پوپر را ترجمه و به عنوان ضميمهي كتاب «علم چيست؟ فلسفه چيست؟» سروش چاپ كرده بود. اين نزاع كه بعداً به صورت دوگانه اصلاحطلبان ديني و اصولگرايان ديني صورتبندي شد اوج گفتمانسازي «كيهان فرهنگي» بود. گرچه در فهرست نويسندگان اين مجله افرادي مانند محمد مجتهد شبستري، محمدجواد لاريجاني، حسين غفاري، رضا داوري و... هم به چشم ميخوردند.
وجه تمايز «كيهان فرهنگي» توجه آن به الهيات جديد و كلام مدرن بود. اين مجله به علوم اجتماعي، علوم سياسي و علوم اقتصادي توجه اندكي داشت و ترجيح ميداد به فلسفه و دين بپردازد. اما با تحولات سياسي پس از درگذشت آيتالله خميني همان اتفاقي كه مديران اوليه «كيهان فرهنگي» پيشبيني ميكردند رخ داد و اصلاحطلبان ديني از مؤسسه كيهان بيرون رانده شدند و «كيهان فرهنگي» به راهي ديگر رفت. چندي به هنر و ادبيات سرگرم شد و بعداً كاملاً در اختيار متفكران بنيادگرايي اسلامي درآمد. مديران و نويسندگان اوليه «كيهان فرهنگي» از آبان 1370 مجلهي تازهاي به نام «كيان» چاپ كردند. نقطه تمايز «كيان» با سلف صالح خود صراحت آن بود نه موضوعيت آن. «كيان» هم به الهيات جديد بيش از همهي شاخههاي علوم انساني توجه داشت و در آن از علوم اجتماعي خبري نبود. ستاره «كيان» هم سروش بود و در طول يك دهه چاپ آن مهمترين مقالات عبدالكريم سروش در «كيان» چاپ شد. اكبر گنجي، سعيد حجاريان (با نام مستعار جهانگير صالحپور)، آرش نراقي، محمدمجتهد شبستري و... از مهمترين نويسندگان «كيان» بودند. «كيان» دو دوره را در حيات مطبوعاتي خود سپري كرد در دورهي اول به سردبيري محمود شمس بيشتر به روشنفكري عمومي تعلق خاطر داشت اما با پيروزي سيدمحمد خاتمي در دوم خرداد 1376 و جدا شدن گروهي از «كيان» و حضور آنان در روزنامهها، ابراهيم سلطاني سردبير دوره جديد شد و مجله رنگ و بويي تئوريكتر گرفت. «كيان» در اين دوره شبيه مجلات دانشگاهي شد و با چاپ ويژهنامههايي مانند خشونت، جامعه مدني، پلوراليسم ديني و... به تقويت ادبيات الهياتي در ايران پرداخت. «كيان» در دوره اول با گفتوگو با كارل پوپر و گفتوگو با مانوئل لويناس و در دوره دوم با گفتوگوهايي كه با نصر حامد ابوزيد و يورگن هابرماس انجام داد، اوج ژورناليسم روشنفكري ديني را نشان داد.
اهميت «كيان» البته همچنان به نظريههاي سروش و نقدهاي مخالفان او بود. نظريهي «فربهتر از ايدئولوژي» (كه مخالف ايدئولوژيك شدن دين بود)، نظريه «حكومت دموكراتيك ديني» (كه از جمع دين و دموكراسي دفاع ميكرد) نظريه «صراطهاي مستقيم» (كه از پلوراليسم ديني خبر ميداد) هم به راه و قلم و زبان سروش در «كيان» جاري شد.
«كيان» در سال 1379 توقيف شد اما 5 سال بعد صورتي از آن در قالب مجلهي «مدرسه» در بهار 1384 ظاهر شد. ستارهي «مدرسه» هم سروش بود و حتي بيش از مجلات ديگر اين نحله فكري «سروشگرا» بود اما «مدرسه» از حيطه فلسفه و الهيات جديد به حوزه علوم انساني ديگر مانند علوم سياسي و علوم اجتماعي هم قدم گذاشت. از «مدرسه» 6 شماره بيشتر منتشر نشد اما در همين مدت كوتاه مقالات مهمي از محمد مجتهد شبستري، محسن كديور، آرش نرافي و عبدالكريم سروش در آن چاپ شد. از جمله مهمترين توفيقات ژورناليستي مدرسه چاپ گفتوگوي عبدالكريم سروش با جان هيك بود. گفتوگويي كه راوي آخرين پروژهي مهم روشنفكري ديني بود. جرياني كه از سنتگرايي در «كيهان فرهنگي» آغاز كرده بود و به مدرنيسم ديني در «كيان» رسيده بود، در مدرسه طرفدار پلوراليسم ديني شده بود و جان هيك از اين نظر الگوي فكري تازهاي به حساب ميآمد كه عملاً جانشين كارل پوپر يا حداقل مكمل آن در عرصهي الهياتي بود.
از سال 1363 تا سال 1386 در طول دورهاي 23 ساله با مطالعهي سه مجلهي «كيهان فرهنگي»، «كيان» و «مدرسه» ميتوان ظهور و تحول جرياني به نام روشنفكري ديني را شناخت كه مفاهيمي چون اصلاح ديني، ليبراليسم ديني، دمكراسي ديني و پلوراليسم ديني را وارد ادبيات علوم انساني ايران كرد. جرياني كه از دمكراسيخواهي مذهبي به سكولاريسم سياسي رسيد.
اصلاحطلبان مذهبي در سالهاي پس از كيان يا همزمان با آن چند تجربه ديگر هم در ژورناليسم روشنفكري انجام دادند. مجلهي «راه نو» يكي از مهمترين آنها بود كه 20 هفته پياپي چاپ شد. راه نو را ميتوان سياسيترين مجلهي روشنفكران ديني دانست كه نظريه و عمل سياسي را درآميخته بود. اين تجربه بعداً در قالب مجلهي ماهنامه «آفتاب» هم تكرار شد. اما آفتاب هم قرباني سياست شد. در سالهاي اخير برخي اصلاحطلبان مجلهاي نظري به نام «آئين» چاپ كردند كه با وجود امتياز سياسي – اجتماعي به الهيات، اخلاق و دين توجه بيشتري داشت. «آئين» نشريه جبهه مشاركت ايران اسلامي بود اما مجلهاي حزبي نبود. گروهي از اصلاحطلبان مذهبي هم در دهه 70 مجلهاي به نام «ايران فردا» چاپ كردند. ايران فردا بعداً ارگان سياسي جريان ملي مذهبي در ايران شد اما در دو سال آغاز فعاليت خود بيشتر مجلهاي روشنفكري و تئوريك بود تا پراتيك. نويسندگان ايران فردا مانند عزتالله سحابي، حسن يوسفياشكوري، احمد زيدآبادي و رضا عليجاني بودند كه از اين ميان مرحوم سحابي بيشتر به علم اقتصاد و مسأله توسعه توجه داشت. دغدغه ايران فردا توسعه اقتصادي و اجتماعي ايران بود اما بعداً به مجلهاي كاملاً سياسي تبديل شد. اين گفتمان در آغاز دهه 70 در ماهنامه «فرهنگ توسعه» هم هويدا بود. مجلهاي كه با حضور اقتصاددانان و جامعهشناسان سعي ميكرد مياني نظري توسعه را بررسي كند. «فرهنگ توسعه» پس از دو سال به تدريج از گفتمان توسعهگرايي به چپگرايي گرايش پيدا كرد به مجلهاي سوسياليستي تبديل شد و به مسائل اجتماعي بيش از مسائل اقتصادي توجه نشان داد. جالب اينجاست كه توجه به توسعه چه در ايران فردا و چه در فرهنگ توسعه از سوي روشنفكران ديني صورت ميگرفت و روشنفكران عرفي بيشتر خواستار توجه به مسأله برابري بودند و برهمين اساس چندي بعد مجلاتي مانند «نقد نو» و «فصل سبز» منتشر شدند كه گرايشهاي سوسياليستي داشتند. «نقد نو» در نوع خود مجلهاي صاحب گفتمان بود. اما پس از مدتي از انتشار آن جلوگيري شد.
نسل چهارم، ژورناليسم براي نقد مدرنيسم
در سالهايي كه چراغ عمر دوره اول «كيهان فرهنگي» رو به تاريكي ميرفت گروهي از مديران سابق مؤسسه كيهان كه هنوز در وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي مقامي داشتند فصلنامهاي به نام «نامه فرهنگ» منتشر كردند كه سردبير آن دكتر هادي خانيكي بود. «نامه فرهنگ» اولين بار در پاييز 1369 منتشر شد و شكل تخصصيتر و موضوعيتر «كيهان فرهنگي» بود و در 8 شمارهي اول خود در طرح مباحثي مانند گفتوگوي اديان و فرهنگها، تبادل فرهنگي، مدرنيسم و توسعه پيشتاز بود. اما با استعفاي سيدمحمد خاتمي از وزارت ارشاد اسلامي اين مجله نيز به دست جناح فكري ديگر اسلامگرايان افتاد. «نامه فرهنگ» در دوره اول خود به سروش بيتوجه نبود و در مجموع مجلهاي متعلق به اصلاحطلبان مسلمان شناخته ميشد كه به علوم اجتماعي بيش از الهيات توجه داشت اما از بهار 1372 دكتر رضا داوري اردكاني سردبير «نامه فرهنگ» شد كه در آن زمان از چهرههاي الگوي اصولگرايان مسلمان شناخته ميشد. ظاهراً در آغاز قرار بود سيدمرتضي آويني هم از مديران نامه فرهنگ باشد و حتي در ميزگرد «بحران هويت» در شمارهي اول دوره جديد حضور داشت اما با درگذشت آويني اين رضا داوري بود كه يك دوره مهم و درخشان از سردبيري را تجربه كرد. دكتر رضا داوري احتمالاً مهمترين استاد فلسفه است كه مقام سردبيري يك مجلهي عمومي در ايران را پذيرفت و تا يك دهه هم ادامه داد. دكتر رضا داوري با تأثير از فلسفه قارهاي و مكتب هايدگر و نماد ايراني او فرديد منتقد تجدد بود در حالي كه دكتر عبدالكريم سروش با آموزههاي فلسفه تحليلي و روششناسي پوپر رويكردي مثبت به تجدد داشت. سروش در آن زمان معتقد بود كه ميتوان در برخورد با تجدد رويكردي گزينشگرايانه داشت و خوب و بد آن را جدا كرد اما داوري، تجدد را كليتي ميدانست كه قابل تفكيك نيست. اين دو تفكر بعداً در دهههاي 70 و 80 در عرصه سياسي نمايندگان خود را يافت و رقابت فكري آنها به رقابت سياسي منجر شد. با وجود اين «نامه فرهنگ» ژورناليسمي حرفهاي را پيشه ساخت. در ميزگردهاي اين فصلنامه افرادي مانند محسن كديور، وليرضا هنر، سيدجواد طباطبايي، سيدمرتضي آويني و... دور هم نشستند و سرمقالههاي رضا داوري نمونههاي درخشان از نثر فلسفي در روزگار ما شد. هر شماره به يك موضوع اختصاص داشت و كار چندان درخشان بود كه حتي در دوره بازگشت سيدمحمد خاتمي به قدرت، كار رضا داوري در نشر مجله پايان نيافت؛ هرچند كه بعداً اصولگرايان او را از سردبيري بركنار كردند و «نامه فرهنگ» تعطيل شد. يار و دوستدار رضا داوري در نگاه انتقادي به مدرنيته سيدمرتضي آويني بود. آويني در سال 1368 مدير مجله «سوره» بود كه گرچه رويكردي ادبي و هنري داشت اما به تدريج به مباحث فلسفي گرايش يافت. «سوره» بر بستر يك جُنگ ادبي و هنري در دهه 60 شكل گرفت كه توسط جناح ادبي و هنري روشنفكران ديني چاپ ميشد. نويسندگان اين جنگ در دهه 60 (كه در 15 جلد چاپ شد) افرادي مانند محسن مخملباف، قيصر امينپور، سيدحسن حسيني و... بودند. اما همان تحولاتي كه «كيهان فرهنگي» را از دست روشنفكران ديني گرفت «جُنگ سوره» را هم تعطيل كرد و در سال 1368 ماهنامه «سوره» جايگزين آن شد. مهمترين بخش سوره جديد سرمقالههاي سيدمرتضي آويني بود. آويني به تأثر از آراي هايدگر و فرديد و داوري تجدد را نقد و نفي ميكرد و مظاهر آن در سينما و ادبيات و فلسفه برميشمرد. از اين نظر آويني منتقد جدي سروش و خاتمي بود. «سوره» اما مجلهي علوم انساني نبود و همانگونه كه گفتيم آويني قصد داشت در دوره دوم «نامه فرهنگ» نقش اصلي را بازي كند. اما زمان مجال نداد. در تحريريه «سوره» نويسندهاي به نام شهريار ژرشناس مينوشت كه همان خط فكري آويني و داوري را دنبال ميكرد. زرشناس منتقد جدي تجدد ادبي و فلسفي بود و بر آراي سروش چند رديه نوشته بود اما تمايز اصلي او با آويني در اين بود كه سيدمرتضي آويني از جناحهاي سياسي خط نميگرفت و متفكري مستقل و روشنفكر به حساب ميآمد. آويني البته به تركيب روشنفكري و دينداري (از موضع دينداري) انتقاد داشت اما در عمل روشنفكري تمامعيار بود. سينما را خوب ميشناخت و بر ادبيات غرب مسلط بود و در نقد روشنفكران با روزنامه كيهان (به سردبيري مهدي نصيري روحاني جوان اصولگراي منتقد روشنفكري ديني) مرزبندي داشت. اگر از اين ويژگيهاي آويني صرفنظر كنيم مجلهي «مشرق» به سردبيري شهريار زرشناس را ميتوان وارث «سوره»ي آويني دانست. اولين شماره ماهنامه «مشرق» در ديماه 1373 چاپ شد و نويسندگان آن افرادي مانند احمد فرديد، رضا داوري، محمدعلي رجبي (دواني)، يوسفعلي ميرشكاك و شهريار زرشناس بودند. «مشرق» بيش از 6 شماره دوام نياورد و در شهريورماه 1374 تعطيل شد اما خط فكري نقد مدرنيته از سوي ژورناليستهاي اصولگرا در اين سالها در چند قالب دنبال شد:
مهدي نصيري در همان سالها از روزنامه كيهان رفت و هفتهنامه «صبح» را راه انداخت. در «صبحِ» نصيري منتقد ليبراليسم اقتصادي و سياسي بود اما با پيروزي خاتمي در انتخابات رياستجمهوري سال 1376 مهدي نصيري ترجيح داد «صبح» را به ماهنامهاي نسبتاً نظري تبديل كند كه در آن مدرنيسم را نقد ميكرد. چندي بعد مهدي نصيري نااميدانه آن ماهنامه را هم تعطيل كرد و به نشر كتاب پرداخت. كتابي در رد مدرنيسم و دفاع از دين سنتي مهمترين اثر او بود. در سالهاي اخير مهدي نصيري بار ديگر به روزنامهنگاري برگشته و اكنون فصلنامهاي به نام «سمات» چاپ ميكند كه محور آن نهتنها نقد تجدد و فلسفه مدرن كه نقد فلسفه اسلامي و عرفان اسلامي است. مهدي نصيري همانند مرتضي آويني ژورناليسم را از بيماريهاي عصر جديد ميداند كه نميتواند جوهر انديشه را نشان دهد و به همين جهت در طول زمان از ميزان اشتغال خود به ژورناليسم از روزنامه تا ماهنامه و تا فصلنامه كاسته اما از ژورناليسم دست نكشيده است.
شهريار زرشناس هم از آذرماه 1389 سعي كرده كه زير نظر شوراي «فرهنگ عمومي» مجلهاي به همين نام چاپ كند و در آن تجدد را به باد نقد بگيرد. در اين مجله جديد برخلاف مشرق پرداخت سياسي و حزبي به تجددگرايان اولويت دارد و مقابله با «جنگ نرم» در اولويت قرار گرفته است. «فرهنگ عمومي» نويسندگاني مانند رضا داوري، يوسفعلي ميرشكاك، رضا رهگذر، پيام فضلينژاد و شهريار زرشناس دارد و به «مهرنامه» نقدهاي صريح و بيپروا دارد.
مجلهي «سوره» پس از سيدمرتضي آويني ابتدا به چند ماهنامه تخصصي (شعر، ادبيات داستاني، نقد سينما و...) تجزيه شد و «سوره» به صورت فصلنامه تخصصي مباحث نظري فلسفه هنر (به سردبيري سيدعلي ميرفتاح) درآمد. چندي بعد به مجلهاي عمومي با رويكرد انتقادي به سردبيري سيدعبدالجواد موسوي تبديل شد. «سوره» چهارم همين روش عمومي را با سردبيري وحيد جليلي حفظ كرد و از ورود به مسائل سياسي پرهيز نكرد و اخيراً از آذرماه 1389 دوره پنجم سوره با نام «سوره انديشه» آغاز شده كه محور آن توليد «علوم انساني اسلامي» است و همچون «فرهنگ عمومي» نگاهي انتقادي به تجربه مهرنامه دارد. نكته مهم در همهي اين مجلات البته علاقه مشتري آنها به دكتر رضا داوري و نقد تجدد است. همچون اصلاحطلبان مسلمان اين اصولگرايان مسلمان را ميتوان با تاريخنگاري مجلات از سوره تا سوره انديشه شناخت. راهي كه از سنتگرايي ديني به اصولگرايي مذهبي و گاه بنيادگرايي شيعي منجر شده است. برخي چون مهدي نصيري در مجله «سمات» نقد تجدد را به نقد فلسفه بسط دادهاند و برخي ديگر چون تحريريه «سوره انديشه» تلاش ميكنند اصولگرايي را همچون يك ايدئولوژي جديد به ثبت برسانند.
نسل پنجم، ژورناليسم در خدمت سنتگرايي
اصولگرايان اسلامي در واكنش به هژموني و نفوذ اصلاحطلبان اسلامي در دهههاي 60 و 70 به تدريج سعي ميكردند اقليمهاي ديگر فكري را در مجلات خود طرح كنند. اقليمهايي كه سالها بود درباره آنان سكوت ميشد. يكي از اين اقليمهاي مغفول سنتگرايي بود. سنتگرايي كه از آموزههاي سيدحسين نصر در ايران برميآمد ميتوانست در نبرد اصولگرايان با اصلاحطلبان مذهبي كارآمد جلوه كند اما در نهايت نسبتي با اصولگرايي و بنيادگرايي هم نداشت. اولين اشارات به هنر در مجله سوره دورهي آيني صورت گرفت. نظريههاي نصر درباره هنر اسلامي و نيز كتاب داريوش شايگان درباره هانري كوربن از موضوعات مورد علاقه سيدمرتضي آويني بود. بعداً همپاي فرديد و داوري آراي نصر هم در «مشرق» و «سوره» و «نامه فرهنگ» و «صبح» طرح شد. نظريه نصر بر رد تجدد و جايگزيني آن با سنت استوار بود. اصولگرايان در ابتدا با اين پروژه همراه بودند و حتي مهدي نصيري از سوي سيدحسين نصر ستايش شد. اما در ادامه راه با توجه به موقعيت اجرايي و حكومت اصولگرايان زاويههايي با سنتگرايان پيدا شد. سنتگرايان از سلطنت اسلامي دفاع ميكردند و به عرفان اسلامي بيش از فقه بها ميدادند. ولايت فقيه از درون سنتگرايي به دست نميآمد و نهايتاً صورتي از ولايت عرفاني از سنتگرايي استخراج ميشد. از اين رو توجه به سنتگرايي تنها تا جايي در نشريات اصولگرا وجود داشت كه به نقد تجددگرايي بپردازد. نتيجه آنكه سنتگرايان به انتشار مجلات خاص خود روي آوردند. يكي از اولين تلاشها در اين عرصه انتشار فصلنامهي نقد و نظر در حوزه علميه قم بود. اين مجلهي تخصصي فلسفه و الهيات البته سنتگرا نبود اما در طرح سنتگرايي نقش مهمي داشت. «نقد و نظر» اولين بار در زمستان 1373 چاپ شد. ناشر اين مجله دفتر تبليغات اسلامي حوزه علميه قم بود و تحريريه آن ريشه در سه تجربه داشتند:
اول – فقيهان نوگراي حوزه علميه قم دوم روشنفكران ديني و سوم – نسل تازه پژوهندگان الهيات و فلسفه، اثر تجربه اول تنها در همان چند شماره اول بود و روشنفكران ديني نيز نتوانستند فضاي مجله را در دست گيرند اما نسل تازهاي از متفكران فلسفه و الهيات با نقد و نظر ظهور كردند. سيدجواد طباطبايي، حسين بشيريه و از همه مهمتر مصطفي ملكيان از اين گروه بودند. مصطفي ملكيان را نميتوان سنتگرا خواند اما رويكرد او به فلسفه و عرفان غيرديني در پرتو نظريه «معنويت» مستقل از شريعت در نقد و نظر توجه محافل فلسفي را به خود جلب كرد. چندي بعد «نقد و نظر» ويژهنامهاي با موضوع سنتگرايان ديني چاپ كرد و آراي رنه گنون، شوان، كوربن و ديگر استادان فلسفه سنتگرا را طرح كرد.
«نقد و نظر» پس از چند سال از دست سردبير خوشذوق خود اكبر قنبري خارج شد و او ترجيح داد كار خود را در قالب نشري مستقل دنبال كند. اكنون «نقد و نظر» فصلنامهاي تخصصي شده اما نقش آن در عرصه عمومي اندك شده است. از اسفندماه 1384 سنتگرايان ارگان فلسفي خود را يافتند. پيش از انقلاب اسلامي سنتگرايان از سوي انجمن حكمت و فلسفه مجلهاي به نام «جاودان خرد» به سرپرستي سيدحسين نصر چاپ ميكردند كه در سالهاي اخير نيز چند شماره از اين مجله چاپ شد اما ارگان عمومي آنها ماهنامهي «اطلاعات حكمت و معرفت» است كه 6 سال پيش در همين روزها اولين شماره آن چاپ شد. داستان از اين قرار است كه گروهي از شاگردان و علاقهمندان دكتر سيدحسين نصر كه در دوره اصولگرايان به قدرت رسيده بودند مايل به بازگشت او به ايران بودند. اما با توجه به رياست نصر بر دفتر فرح پهلوي پيش از انقلاب اسلامي اين اقدام ناممكن به نظر ميرسيد مگر اينكه نسبت نصر با انقلاب اسلامي روشن شود. ظاهراً كار به دو چهره معتدل اصولگرا و اصلاحطلب ميرسد. دكتر علياكبر ولايتي در پاسخ یکی از منتقدان یا نزدیکان دکتر نصر میگوید چرا او موضعش در برابر انقلاب را ایضاح نمیکند. با اين استدلال كه اگر نصر علاقهمند به فلسفه و عرفان است مگر ميتواند جايگاه امام خميني در فلسفه و عرفان اسلامي را انكار كند؟ پاسخ نصر ارجاع به رسالهاي بود كه در آن به امام خميني هم اشاره شده بود. اين رساله توسط دكتر انشاءالله رحمتي ترجمه و به صورت ويژهنامه روزنامه اطلاعات به مديريت سيدمحمود دعايي چاپ شد و از آن پس سنگبناي ماهنامهاي پژوهشي به نام «اطلاعات حكمت و معرفت» گذاشته شد كه تاكنون ادامه دارد. گرچه نصر به ايران بازنگشت اما اكنون اكثر آثار او به زبان فارسي ترجمه شده و اين ماهنامه 72 شماره منظم چاپ كرده است.
در اسفندماه 1382 مجلهي ديگري به نام «ناقد» هم چاپ شد كه نام مصطفي ملكيان را به عنوان ناظر بر جبين خود داشت. اين مجله البته چهار شماره بيشتر منتشر نكرد اما گرايشهاي دوگانهي سنتگرايي را ميتوان با مرور مجلات نقد و نظر (و بعداً ناقد) و «اطلاعات حكمت و معرفت» دنبال كرد: گرايش اول به محوريت مصطفي ملكيان با تفكيك سنتگرايي از بنيادگرايي و طرح نظريه «معنويت مستقل از شريعت» نوعي عقلگرايي نزديك به مذاهب بدون شريعت را دنبال كرد و عملاً به متحد فكري اصلاحطلبان ديني تبديل شده است.
و گرايش دوم به محوريت سيدحسين نصر سنتگرايي را در تصوف و تفلسف اسلامي ميجويد و گرچه چندان به شريعت تأكيد ندارد و گاه به نظريههاي پلوراليسم ديني نزديك ميشود اما در مجموع نزديك به اصولگرايان مذهبي شناخته ميشود. در حوزه علميه قم البته مجلات مهم ديگري در سالهاي بعد از انقلاب اسلامي چاپ شدهاند اما همه آنها به تدريج از مجلات عمومي به مجلات تخصصي بدل شدهاند. در دهه 60 در كنار «كيهان فرهنگي» دفتر مؤسسه كيهان در قم دو ماهنامهاي به نام «كيهان انديشه» در عرصه معارف اسلامي و علوم انساني چاپ ميكرد كه مقالات مهمي مانند سير تحول و تطور اجتهاد به قلم آيتالله محمدابراهيم جناتي و نقد تهافت الفلاسفه غزالي به قلم سيدجلالالدين آشتياني در آن چاپ شد. اين مجله به سنت فلسفه اسلامي و فقه اسلامي حوزه و مكتب قم بسيار نزديك بود اما در دهه اخير از انتشار بازماند. مجلهي «حكومت اسلامي» نيز كه در دهه 70 از سوي دبيرخانه مجلس خبرگان رهبري در قم چاپ ميشد از معتبرترين مجلات در حوزه فقه سياسي و انديشه سياسي اسلام تلقي ميشد. سردبير اين مجله مهدي مهريزي بود كه در دوره اول آن مباحثه مهمي ميان دو فقيه بزرگ آيتالله عبدالله جوادي آملي و آيتالله دكتر مهدي حائري يزدي بر سر حكومت اسلامي درگرفت و يكي از مهمترين مباحث انديشه اسلامي در اسلام در دهههاي اخير به شمار ميرود:
نسل ششم، ژورناليسم براي علوم انساني
در دهه 60 از روشنفكران عرفي جامعهي ايران در عرصه روزنامهنگاري افراد بسياري باقي نمانده بودند. تعداد مطبوعات دولتي بيش از مطبوعات خصوصي بود و مجلاتي مانند آدينه و دنياي سخن هم ترجيح ميدادند به هنر و ادبيات بپردازند تا تاريخ و علوم انساني. اما در همان سالها مؤسسه انتشارات آگاه در تهران به انتشار مجموعهاي از مقالات در قالب دست زد كه به نام «كتاب آگاه» و «نقد آگاه» شناخته ميشد. «نقد آگاه» نقد كتابهاي علوم انساني بود اما هر نقد در آن خود مقالهاي مستقل و ارجمند شناخته ميشد و «كتاب آگاه» هم مقالاتي ناب در علوم انساني را دربرميگرفت. به جرأت ميتوان گفت كتاب آگاه تنها مجلهاي بود كه در دهه 60 مفهوم و اهميت علوم انساني را فهميده بود. اين مجله نه مانند «كتاب جمعه» غرق در هنر و سياست بود و نه مانند «كيهان فرهنگي» فلسفه و الهيات را محور خود قرار داده بود. اقتصاد، جامعهشناسي، سياست، تاريخ و حقوق در «كتاب آگاه» و «نقد آگاه» جايگاهي ارجمند داشت و در زمان خود شمارههاي ويژهاي دربارهي شهر و شهرنشيني، برنامهريزي عمراني، مسائل ارضي و دهقاني چاپ كرد. احمد اشرف، داريوش آشوري، فرهاد دفتري از نويسندگان كتاب آگاه بودند. «كتاب آگاه» مجلهي تراز اولي بود كه متأسفانه تداوم نيافت.
اما در سال 1370 خشايار ديهيمي مجلهي تازهاي به نام «نگاه نو» چاپ كرد كه فهم تازهاي از علوم انساني را در قالب انتشار آرا و ترجمه مقالات نویسندگان و روشنفکران مطرح جهان عرضه ميكرد. «نگاه نو» در دوره اول انتشار خود به خصوص 5 شماره اول ترجمههايي ناب از متون و موضوعات علوم انساني منتشر كرد. ويژهنامههايي چون ناسيوناليسم و انقلاب آن بيسابقه بود و بعداً در دوره سردبيري علي ميرزايي تا شماره 44 اين روش ادامه يافت و ويژهنامههايي مانند سوسياليسم چاپ شد. «نگاه نو» نويسندگان مطرحي مانند مصطفي رحيمي، داريوش آشوري، محمدرضا نيكفر و... داشت و يكي از بهترين رسالهها در شناخت هايدگر به قلم نيكفر در آن چاپ شد. اين ماهنامه كه در گذر زمان به فصلنامه تبديل شد از سال 1379 قطع و شكل خود را تغيير داد اما همچنان يكي از منابع معتبر شناخت روشنفكري عرفي ايران به حساب ميآيد گرچه در دوره جديد رويكرد ادبي و هنري مجله بر رويكرد علوم انساني آن چيره شده است.
دهه 70 عصر رنسانس مطبوعات ايران بود. در پاييز 1372 مراد ثقفي فصلنامه «گفتگو» را چاپ كرد. گفتوگو هم به گفتمان روشنفكري عرفي تعلق داشت اما تمايز آن با «نگاه نو» در اين نكته بود كه به تأليف بيش از ترجمه بها ميداد گرچه «نگاه نو» هم بعداً ترجمه محوري خود را واگذاشت و به تأليف روي آورد. در آن سالها وزارت ارشاد اسلامي فصلنامهاي به نام «ارغنون» چاپ ميكرد كه پرچمدار ترجمه متون اساسي در فلسفه و الهيات و علوم انساني بود. اما «گفتگو» به معناي دقيق كلمه مجلهاي ايراني بود. واقعيت اين است كه «گفتگو» در طرح موضوع جامعه مدني قبل از آنكه به شعاري سياسي در سال 1376 تبديل شود مؤثر بود. همزمان البته مجله «كيان» هم به طرح اين موضوع پرداخت اما دغدغه «كيان» همچنان نسبت جامعه مدني و جامعه ديني بود. گفتوگو در رويكرد جامعه شناختي خود به مباحث نظري مجلهاي منحصربهفرد بود و با اختصاص شمارههاي متعدد خود به موضوعاتي مانند گفتوگوي فرهنگها، اسلام سياسي، دولت مدرن، احزاب سياسي، ليبراليسم سياسي، نهاد دولت و نهاد بازار و... از مجلات مؤثر دهه 70 به حساب ميآمد. نويسندگان «گفتگو» مانند مراد ثقفي، كاوه بيات، رامين جهانبگلو، زرير مرآت و ... نيز از پژوهندگان وفادار به اسلوب علوم انساني به حساب ميآيند. نگاه سكولار «گفتگو» به موضوعات علوم انساني ياريگر آن در راززدايي از علوم انساني شده و اين مجله گرچه در چند سال اخير بسيار نامنظم و بدون انسجام و هدفگذاري دهه 70 چاپ ميشود اما هنوز از وفادارترين مجلات به مضمون علوم انساني به حساب ميآيد.
اهميت «گفتگو» در اين نكته بود كه به جامعه مدني بيشتر باور داشت تا نهاد دولت و به همين جهت به سنت «كتاب آگاه» نزديكتر بود تا «دنيا». روشنفكران عرفي در دهه 70 همچنين ماهنامهاي به نام «جامعه سالم» چاپ ميكردند كه در ترويج نگاه عرفي به جامعه مدني، زندگي اجتماعي و اقتصاد شهري نقش مهممي داشت. «جامعه سالم» يكي از كاربرديترين مجلات علوم اجتماعي بود. مقالات محمد قائد در آن خواندني بود و روايتي عرفي از زندگي اجتماعي به دست ميداد. «جامعه سالم» مقالهها و گزارشهاي خواندني از مسائل جزئي به دست ميداد و با توجه به ارث بردن سنت روزنامهنگاري آيندگان در زبان و بيان هم پيراسته بود و آراسته. بعداً بخشي از اين زبان و بيان در مجله «لوح» به سردبيري محمد قائد تكرار شد كه گرچه به نوعي به حوزهي تعليم و تربيت اختصاص داشت اما از جمله مجلات موفق علوم انساني به حساب ميآمد. روشنفكران عرفي در خارج از ايران هم تجربههاي ژورناليستي مؤثري دارند. فصلنامهها و گاهنامههاي علوم انساني مانند «ايران نامه» فارغ از موضع سياسي خود در عرصه علوم انساني پژوهشهاي مهمي چاپ كردهاند كه بايد در گفتار مستقلي به آنها پرداخت.
ژورناليسم و شناخت ليبراليسم
اما «مهرنامه» در كجاي اين تاريخنگاري ژورناليستي قرار دارد؟
«مهرنامه» ماهنامهاي برآمده از تجربههاي ژورناليستي روشنفكران معاصر ايران است:
از نظر حرفهاي ما «مهرنامه» را ماهنامهاي خبري – تحليلي ميدانيم كه معيارش براي پرداختن به موضوعات علوم انساني عيني بودن آنهاست. هر پروندهاي كه در «مهرنامه» چاپ ميشود علتي و دليلي دارد. به نظر تحريريه «مهرنامه» پرداختن به موضوعات ازلي و ابدي كار ژورنالها نيست. ما براساس اخبار ماه سوژههاي خود را انتخاب ميكنيم و همين «مهرنامه» را از مجلهاي آكادميك جدا ميكند.
ما روزنامهنگار و ژورناليستيم، نه يك كلمه كم و نه يك كلمه زياد. تحريريه «مهرنامه» گروهي از خبرنگاران، گزارشگران و مقالهنويسان جوان سالهاي اخير مطبوعات ايران هستند كه اكثراً در رشتههاي علوم انساني تحصيل كردهاند يا در اين عرصهها داراي تجربه و تعامل با اساتيد و كارشناسان و روشنفكران هستند. تحريريه «مهرنامه» خود را نظريهپرداز و پژ.وهشگر نميداند اما به هر پرونده «مهرنامه» مانند يك پروژه و شايد نوعي پاياننامهي آموزشي و پژوهشي مينگرند كه از قواعد مشترك روزنامهنگاري و پژوهشگري پيروي ميكنند؛ يعني طرح موضوع يا مسأله، نظريهشناسي، رد و نقد و دفاع از نظريهها، منبعشناسي و كتابشناسي دارد. در دو سال گذشته سعي بسيار كردهايم كه در هر پرونده به اين اسلوب علمي و حرفهاي با فصلبندي پروندهها نزديك شويم.
تحريريه «مهرنامه» در عين حال پرسشگر، انتقادگر و جستوجوگر است. ما به روش روزنامهنگاري انتقادي وفاداريم و در برابر همهي جناحهاي سياسي و فكري از روش تحليل انتقادي استفاده ميكنيم. بخش عمدهاي از اين نگرش انتقادي در غالب پرسشهايي كه از اساتيد ميپرسيم جلوهگر شده و برخي به شكل مقدمهها و مقالههاي اول هر پرونده چاپ ميشود. «مهرنامه» حق انتقاد حتي خامدستانه، دانشجويي و طلبگي را براي تحريريه جوان خود محفوظ ميدارد. اگرچه برخي استادان آن را خيرهسري بدانند!
علوم انساني روش تحليل موضوعات روز را در «مهرنامه» در اختيار تحريريه قرار ميدهد نه اينكه خود موضوع «مهرنامه» باشد. ما مجلهي تخصصي معرفتشناسي نيستيم بلكه ميكوشيم روش تحليل عقلي و تاريخي و تجربي را در «مهرنامه» براي پرداختن به موضوعات روز (اجتماعي، سياسي، اقتصادي و فرهنگي) به كار ببريم. ما علوم انساني را به عرصه عمومي ميآوريم نه اينكه خود به حوزه تخصصي برويم.
«مهرنامه» مجلهاي متعلق به عرصه عمومي است. مخاطبان ما شهروندان و دانشجويان و رروشنفكراني هستند كه به بحثهاي علوم انساني علاقه دارند و سطحي از تحصيلات عمومي را سپري كردهاند. ما مجلهاي تخصصي نيستيم كه تنها به كار استادان علوم انساني بياييم.
«مهرنامه» در عرصه علوم انساني به دو دانش فلسفه و تاريخ، نگاه اساسي و روشي دارد. نگاه اساسي دارد چون اين دو دانش را مادر علوم انساني ميداند و نگاه روشي دارد يعني از روش فلسفه در استدلال و استنتاج منطقي و از روش تاريخ در مطالعه عيني و تجربي مفاهيم علوم انساني استفاده ميكند. ما علوم انساني را در زمره علوم تجربي ميدانيم و از اين نظر خواستار راززدايي از علوم انساني هستيم.
«مهرنامه» در ميان علوم انساني اولويت را به دانشهاي دقيقتر و تجربيتر ميدهد. علم سياست، علم اقتصاد، علم حقوق، جامعهشناسي از علومي هستند كه در مجلات روشنفكري عصر ما نسبت به فلسفه (معرفتشناسي) و الهيات (دينشناسي) مورد بيمهري قرار گرفتهاند. ما اين علوم را نياز ضروري جامعه مدني ايران براي گذار به دمكراسي ميدانيم.
«مهرنامه» از روشنفكران ديني و روشنفكران عرفي سنتهاي خوبي را به ياد دارد. اما مانند آنها مسأله اصلي جامعهي ايراني را عرفي شدن دين و راززدايي از دين نميداند. اقتدارزدايي از همه مناسبات سياسي و اجتماعي و اقتصادي و فرهنگي و نيز ديني دغدغه اصلي «مهرنامه» است. روشنفكران ديني و عرفي (كه هر روز به همه بيشتر نزديك ميشوند) در دهههاي گذشته بيش از اندازه به نقش دين در زندگي ايراني پرداختهاند و گاه با نظريههايي مثل ماترياليسم ديالكتيك و يا نظريههايي مانند حكومت دمكراتيك ديني و اصولاً هر نوع حكومت ديني و گاه با نظريههايي مانند سكولاريسم سياسي خواستهاند به آزادي برسند اما «مهرنامه» شرط اول رسيدن به آزادي را رهايي از دولتگرايي در اقتصاد، دين، فرهنگ و زندگي ميداند. با اين منطق «مهرنامه» نه به سنت «روشنفكري ديني» نه به سنت «روشنفكري عرفي» نه به سنت «بنيادگرايي مذهبي» و نه به سنت «سنتگرايي ديني» تعلق خاطر ندارد و همه آنها را طرح و نقد ميكند. ما به عنوان «خبرنگار انديشه» و «تاريخنگار تفكر» معتقديم كه تنها «آزادي»خواهي است كه ميتواند هر نوع اقتدارگرايي از توتاليتريانيسم ديني تا توتاليتريانيسم سكولاريستي و توتاليتريانيسم سوسياليستي را دگرگون سازد. توجه «مهرنامه» به متفكران آزاديخواه در اقتصاد، سياست، حقوق و فلسفه را تنها ميتوان با اين تحليل مورد قضاوت قرار داد.
«مهرنامه» علاقهمند است روشنفكران تخصصي را بر جاي روشنفكران عمومي قرار دهد. دوره روشنفكران بزرگ همه چيزدان سپري شده است. هر روشنفكري ميتواند يك حوزه تخصصي در علوم انساني داشته باشد و از اظهارنظر در حوزه تخصصي ديگر پرهيز كند.
«مهرنامه» قصد دارد فعالان اجرايي مانند سياستمداران، مديران، ديپلماتها و بازرگانان را با مباني نظري كارهايشان آشنا كند و روشنفكران و دانشوران علوم انساني را با تجربههاي عملي اين افراد پيوند دهد. گفتوگوهاي ما با سياستمداران و مديران و ديپلماتها (كه نقش مهمي در آزاديخواهي ميتوانند داشته باشند) از اين جنس است نه از گونهاي كه مجلات حزبي و تجاري و حكومتي به آنها ميپردازند.
و سرانجام «مهرنامه» پس از دو سال جاي خالي انديشههاي ليبرالي و پراگماتيستي را در روشنفكري ايراني خالي ميبينند و خاضعانه ضمن احترام به نقش روشنفكران ديني در فهم ما از ليبراليسم و نقش روشنفكران سكولار در فهم ما از مدرنيسم و بدون تأييد همه وجوه ليبراليسم قصد دارد ليبراليسم را به معناي علمي خود در انديشه سياسي و بدون توجه به معناي نادرست آن در مجادلات و جناحبنديهاي سياسي ايران معاصر طرح، نقد و بررسي كند. در عين حال باور داريم كه گرچه تجدد جهان ما را دلپذيرتر ساخته است اما تنها با رجوع به سنت ميتوان به تجدد رسيد و گاه تجدد را نقد كرد و بخصوص از آنچه به نام دولت مطلقه مدرن به ما رسيده تا حد امكان پرهيز كرد. ممكن است اين نظريه به ايده محافظهكاري نزديك باشد اما چه باك كه آزادي را شايد بتوان در محافظهكاري و سنتگرايي به كف آورد. بدون آنكه وارد ادبيات مرسوم سياست امروز ايران شد. توجه مهرنامه به موضوعاتي مانند فلسفه اسلامي و فقه شيعه از اين جنس است. ما همچنان در پي «تفسير جهان» هستيم نه «تغيير جهان» كه كار يك ماهنامهي علوم انساني نيست اما براي تفسير اين جهان تازه نياز به سر زدن به قلمروهاي ناشناخته داريم. به نظر ميرسد آزاديخواهي و سرمايهداري، ليبراليسم و محافظهكاري، جامعه باز و حكومت قانون از جمله اين سرزمينهاي ناشناخته باشند.
يكي از استادان مشهور علوم انساني روزگاري گفته بود «روزنامهنگاري تنها پر كردن صفحات است» اما ما معتقديم كه روزنامهنگاري تاريخنگاري انديشههاست. بدون روزنامهنگاران، نظريههاي علوم انساني در دانشكدهها تبعيد ميشدند. اين را تاريخ معاصر ايران به ما ميگويد
http://www.mehrnameh.ir/article/3333/%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87%E2%80%8C%D8%A8%D8%A7%D8%AF-%DA%98%D9%88%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%84%D9%8A%D8%B3%D9%85-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D9%82%D9%88%DA%86%D8%A7%D9%86%D9%8A
شماره ۲۰، فروردین ۱۳۹۱ مهرنامه